X
تبلیغات
رایتل
 
سه‌شنبه 18 خرداد‌ماه سال 1389 :: 11:57 ب.ظ ::  نویسنده : مرسده

شب که با تمام آرامش و رمز و راز و رنگ زیبایش (مشکی) شروع میشود، به انضمام تنهایی خارق العاده اش؛ هوس پیاده روی به سرم میزند، هوس پیاده روی در شهر چاوشی، هوس پیاده روی در تک خیابان همیشه سبزش که نام محسن بر آن می درخشد، هوس قدم زدن در کوچه هایش؛ نفرین، خودکشی ممنوع، لنگه کفش، متاسفم، یه شاخه نیلوفر، ژاکت و البته کوچه ای بی نام که قطعا برای من دوست داشتنی ترین خانه اش، «بهشت من» و «رفیق خوب» است.

هوس قدم زدن در این کوچه ها، زنگ تکِ تک خانه هایش را فشردن و میهمانشان شدن.

هر خانه ای رنگ و بوی خاص خودش را دارد آنقدر خاص که هر کدام خاطره هایی را مقابل چشمانم نمایان میکند، تلخ و شیرین فرقی ندارد، در هر صورت زیباست.

از زمان اضافه شدن این کوچه ی جدید به شهرم (ژاکت) انقدر محو هوای پر عشقش بودم که کم فرصت میشد سر بزنم به کوچه های قدیمی.

عادت کرده اند «خنده»، «دور آخر» و «بخون امشب» به من!

می دانند در خانه ی آن ها حال و هوایی دیگر دارم.

چند شب پیش بود و باز ساعت شب گردی من! 

میهمان دور آخر بودم که اس ام اس آمد (با موبایلم شب گردی میکنم اهل mp3 player نیستم!) 

دوستم بود، جوابش را دادم و خداحافظی کردم تا دیگر محسن کلام خودش را قطع نکند!*

نمیدانم به خاطر آن پیام بود یا نه اما هوای گذشته را کردم!

با دور آخر که با آن قسمت رویایی اش (اون رو به روم داره ... ) می خواست مثل همیشه اغوایم کند و وادارم کند بار دیگر همراهش شوم، خداحافظی کردم و گفتم: خیلی دلتنگم، سنگ صبور غم هام! دلتنگ گذشته ای که خودت میدانی چه حلاوتی دارد، باید بروم.

از ژاکت که بیرون آمدم چشم انداختم به ته خیابان، چقدر ساکت و خاموش بود!

چند وقت بود بهشان سر نزده بودم؟!

با اشتیاق دیدن عزیزانی که به شدت دلتنگشان بودم قدم هایم را تندتر کردم، نمی دانستم باید اول در کدام خانه را بزنم؟ همه شان را تا بی نهایت دوست داشتم، اولین خانه ای که با شوق میهمانش شدم «مرگ» بود و بعد «راه دشوار» و «کفتر چاهی» و...

وقتی میهمان تک تک شان شدم آن هم بیش از چندیدن بار و ساعت ها! مستِ مست بار دیگر کوچه را از نظر گذراندم، رنگ و بوی دیگری گرفته بود، دوباره نو شده بود مثل اولین روزش، نفس عمیقی کشیدم و ریه را از هوای پر خاطره اش پر کردم و گفتم: قدیمی ترین کوچه، دیگر هیچ وقت خاموش نباش، حتی اگر صدها کوچه ی دیگر به این خیابان سبز اضافه شد!

خودت که میدانی بیشتر از همه دوستت دارم، خودت که میدانی به خاطر شروع عاشقی، به خاطر بنا کردن این شهر، به خاطر متجلی کردن عشق و به خاطر همه چیز تو را طور دیگری دوست می دارم، هیچ وقت خاموش نباش دردانه ی من!

 

پی نوشت:

1.وقتی واکمن موبایلم را باز میکنم بدون مبالغه روحم در همان شهری است که تصویرش کردم.

2.نفرین را با وجود ماکت بودنش طور دیگری دوست می دارم، قابل بیان نیست!

3.این دل نوشته را بگذارید به حساب نوستالژی بازی من!

*صدای هشدار پیام کوتاه من این است: «پاییز که میشد»؛ منظور از قطع کردن کلام محسن توسط خودش این بود. 

 

سید عزیز درگیر امتحاناتش است فعلا بنده را تحمل کنید تا فراغتش بیش تر شود؛ پیشاپیش به تان نوید یک مطلب در مورد حراج را با قلمش  میدهم؛ سپاس از همه ی شما.